رساله ي گفتار در روش دكارت، صد سال پيش ترجمه مي شود به فارسي ولي هواداري پيدا نمي كند و به اصطلاح تأثير گذار نيست. اما همين كتاب در غرب، نهضت راه مي اندازد و كارتيزين ها (يعني پيروان دكارت) وزني پيدا مي كنند. ساير فلاسفه هم همينطور ... به راستي علت چيست؟ بنده مي گويم برمي گردد به اختلاف ميان خواندن و درك كردن.
يك كتاب غربي را با ترجمه به فارسي مي توان خواند اما نمي توان درك كرد . درك، امري است تاريخي . لذا درك يك اثر مستلزم واقع شدن در تاريخ پيدايش آن اثر است. منظور از تاريخ پيدايش يك اثر، چيزي است بسيار فراتر از زمانه و زمينه ي فيلسوف.
به دكارت و كانت و هايدگر و ... مي توانيم نزديك و نزديكتر شويم اما هيچگاه نمي توانيم آنها را كاملآ درك كرده و به اصطلاح از آن خود كنيم چرا كه اين كار مستلزم خروج از تاريخ خود، و ورود به تاريخ غرب است و اين محال مي باشد.
ترجمه ي كتابي از تاريخ فلسفه ي غرب و خواندن آن ، حكم توريستي را دارد كه يك هفته مي رود پاريس. نزديك و نزديكتر شدن به فلسفه ي غرب مستلزم غوطه ور شدن بلند مدت در تاريخ فلسفه است و اين حكم بيگانه اي را دارد كه اقامت پاريس را مي گيرد و 20 سال در كوچه و بازار شهر با مردم همدم مي شود. درك كامل فلسفه ي غرب هم كه محال است چرا كه حتي همين فردي كه 20 سال با مردم عجين شده، باز هم فرانسه را با لهجه صحبت مي كند.
و اين قضيه متقابل است: يك فرانسوي نمي تواند با صرف خواندن داستان كربلا، حس بگيرد حتي اگر ترجمه ي خوبي از اين داستان را در دست داشته باشد .
مباني و اصول متعارفه كه هر نظام فلسفي و هر نوع سامان معرفت _ دانسته يا ندانسته _ بر آنها مبتني است، اعتبار و حقانيت شان لااقل از جهتي وابسته است به دوره هاي تاريخي: رياضيات در دوره ي دكارت مثلآ همان اعتبار كتاب مقدس را دارد در دوره ي آكويناس.
تغيير دوره ي تاريخي و بي اعتبار شدن يك سامان معرفت، آن را تبديل مي كند به يك طرح: طرحي از انديشه. همچنانكه وجود شناسي ارسطو امروزه براي ما صرفآ طرحي است از عالم در يك دوره ي تاريخي.
تمام مطالب فوق هم لاجرم شامل همين حكم مي شود : خطوطي نوشته ام در اين دوره ي تاريخي و اگر مقبول افتد نشان از اين دارد كه خواننده با برخي اصطلاحات و نظريات جديد در مورد دوره ي تاريخي، سامان معرفت، تاريخ انديشه و امثالهم آشناست و به آنها باور دارد. والسلام.
