متأسفانه در چند خط وبلاگ نویسی ممکن نیست قضیه را باز کنم و مفصل بنویسم .... نکاتی را به طور بسیار مختصر می گویم ....
احمد فردید نسبت به مدرنیته ، کل نگر بود که این کل نگری محاسنی هم دارد اما افراط در آن راه می برد به تقلیل گرایی جزم اندیشانه . برای همین مدرنیته را تقلیل می داد به خود _ بنیادی یا به زبان دینی : طاغوت زدگی . خود _ بنیادی را در مقابل خدا _ بنیادی طرح می کرد .... این حرف ها در آثار شاگردانش هم هست و تا به امروز تکرار شده ....
اما مدرنیته یک سنت است . سنتها برخوردار از ذات یا جوهر می باشند و همین ذات یا جوهر است که پایداری یک سنت را در طول سیر و تحول مراحل اش موجب می شود . سوالی اینجا مطرح است : آیا خود جوهر هم در طی تاریخ تغییر می کند ؟
مثلآ مدرنیته ی فلسفی با " می اندیشم ، پس هستم " دکارت آغاز می شود . این سوژه ی دکارتی می شود ذات یا جوهر یک سنت جدید به نام مدرنیته یا همان دوران مدرن . حالا سوال اینجاست که آنچه بعد از دکارت و در ارتباط با آن در حوزه ی فلسفه مدرن پیدا می شود همه لزومآ صورتهایی اند از جوهری ثابت به نام سوژه ی دکارتی ؟ احمد فردید پاسخ می دهد : بله . مثلآ مرحوم استاد مطهری گفته بودند : فلسفه ی هگل ، الهی است .... فردید گفته بود : اگر شناخت عمیقی داشتید متوجه می شدید که عقل یا همان روح مطلق هگل ، آخر خود _ بنیادی است .... البته در این مورد حق با فردید بود یعنی تا هگل ، تغییر چشمگیری در جوهر مدرنیته نمی بینیم .... اما فردید به خاطر حکم کلی جزمی اش در مورد مدرنیته ، از برقرار کردن نسبتی روشن با فلاسفه و مراحل بعدی مدرنیته نیز عاجز ماند ....
با مفروض گرفتن لایتغیر بودن ذات در سنتهای تاریخی ، هر آنچه در طی آن سنت پیدا شود صورتی است از همان ذات . یعنی اپیستمه و فضایی ایجاد می شود که حتی منتقدین آن ذات ، ماحصل تلاش شان می شود تثبیت همان ذات به نوعی دیگر . بر این اساس سنت مدرن می شود سنتی طاغوتی در همه ی ابعادش .
اما اگر خود ذات یا جوهر در حرکت باشد چطور ؟ آری می توان صحبت کرد از حرکت جوهری سنتهای تاریخی .
به خصوص توماس گرایان فرانسه ـ البته به مناسبتی دیگر ـ تفکیکی کرده اند میان سوبژکتیویته و سوبژکتیویسم که این تفکیک برای ما واجد اهمیت است و تا حدودی راه گشا . البته ترجمه ی این کلمات به فارسی مشکل است ولی سعی می کنم با توضیحاتی مسئله را روشن کنم .
با تسامح سوبژکتیویته را برمی گردانم به اصالت گواهی باطنی ، و سوبژکتیویسم را برمی گردانم به اصالت عقل ِ درون _ ماندگار .
عقل ِ درون _ ماندگار یعنی عقلی که خودش را به امور بیرون از خودش بی نیاز می بیند ، حالا این امور بیرونی می خواهد وحی و کتب مقدس باشد یا حتی تاریخ و تجربه و سنتهای زیسته ی گذشتگان باشد .... سوبژکتیویسم یعنی اصالت دادن به این تلقی از عقل . تبعات فلسفی و سیاسی و الهیاتی آن را می توانید در دوره ی مدرن دنبال کنید از قرن 18 گرفته تا قرن ۱۹و انقلابیون تندرو فرانسه و ایدئولوژی های توتالیتر نیمه ی اول قرن ۲۰ ....
اصالت گواهی باطنی یعنی حرف زدن ، ایمان داشتن و عمل کردن در حدود آنچه که بر ما پدیدار می شود و عقل باطنی ـ یعنی عقل بعلاوه ی امیال نهفته ـ بر این نوع آگاهی ، گواهی می دهد . این تلقی از آگاهی و گواهی به نوعی راه می برد به انضمام عقل به تاریخ ، زبان ، سنت و تجارب زیسته ی آدمیان چرا که لاجرم همین امور در هر دوره ، حدود پدیدارها را تعیین می کنند ..... ثمره اش پدیدارشناسی ، هرمنوتیک ، اگزیستانسیالیسم غیر الحادی و آثاری از این دست است که در مرحله ای از تاریخ مدرنیته پدید آمدند .... در واقع این جریانات سوبژکتیویته را به نوعی می پذیرند ولی سوبژکتیویسم را نه ، که این خود حاکی از حرکتی در جوهر تاریخی مدرنیته است .
لذا هنگام نگاه به مدرنیته ، حکم دادن و برقراری نسبت با آن باید التفات داشت که مدرنیته کلیتی ثابت و لایتغیر نیست بلکه همانند هر سنت تاریخی دیگر در حرکت و تغییر است چه در صورتهایش و چه حتی در ذات یا جوهرش .
