تبليغاتX
تنزیه الفکر

تنزیه الفکر

 

ختم تابستان دارد فرا می رسد و من شاید چند ماهی نتوانم در خدمت تان باشم . پس این یادداشت پایانی ام است در این مرحله . حرفهایی دارم که به اجمال می گویم و پراکنده ....

 

مدتها در جستجوی نقطه ای بودم برای ایستادن ، جایی که پایم را بگذارم آنجا و بگویم : موضع من این است . اینک تصور می کنم تا حدودی به این نقطه رسیده ام ، البته بعد از طی راهی پر فراز و نشیب .... در مقطعی اهل ایدئولوژی بودم ، بعد رسیدم به فلسفه ی متافیزیکی و نهایتآ به حکمت المتین و یا همان بنیاد اندیشی توحیدی . توحید از نظر من ، یگانگی فکر است با ساحت قدس .

 

معتقدم علوم دینی در بحران است ، اصطلاح علوم دینی را در مفهوم وسیع آن به کار می برم یعنی آن را معادل می گیرم با میراث الهیاتی مان . لذا مردی از اهل فلسفه است که می بایست دیداری کند از این بحران برای غلبه بر آن . اصلآ از منظر ترقی های مادی هم که بخواهیم بنگریم ، آبادی ایران در گرو آن است .

 

با ایدئولوژی نمی توان به جایی رسید البته ایدئولوژی هم به نوعی روان شدن به جانب خداست ، منتها از بیراهه . همه ی ایدئولوژی ها _ چه مارکسیستی ، چه مذهبی ، چه حتی فاشیستی _ در پی ارزش اند که این ارزشها اگر ریشه یابی شوند ، میرسیم به روحانیت ( در مفهوم وسیع آن ) . ایدئولوژی مذهبی یا همان روشنفکری دینی اما ، حجاب اکبر است و غایت اش دخمه الشیطان .

 

نسبت به انقلاب مشروطه نظرم مثبت است ، بر خلاف آنها که تصور می کنند خدا برای ما حاضر بود و بعد از انقلاب مشروطه در پرده رفت به واسطه ی غرب زدگی ما . البته دوره ی مدرن برای الهیات  می تواند هم فرصت باشد و هم نکبت . اگر در سطح اش بمانیم ، حجابی می آید روی حجابهای ماقبل ِ مشروطه ی خودمان ، و اگر مجتهد شویم در آن ، مجالی می یابیم برای گذر از متافیزیک و آگاهی شوربخت ِ قدیم و جدید . آگاهی شوربخت یعنی آگاهی ای دور افتاده از ساحت قدس که دیر زمانی است  تحت سیطره ی آنیم ، خیلی پیش تر از انقلاب مشروطه . اگر اینگونه نمی بود ، آبادانی و رحمت و محبت را شاهد بودیم . به هر حال مگر نه این است که آثار روحانیت تحت القمر را می توان با چشم سر دید و لمس کرد ؟ پس این روحانیت از ما غایب بوده . اگر زمانی رحمت الله غایب است ، باید از الله ِ زمان پرسش شود . به قول احمد فردید ( البته به مناسبت دیگری ) : فرق است میان الله ِ زمان و زمان ِ الله .

 

فلسفه ی قدیم ما سودای فرا چنگ آوردن چیزی را داشت _ یعنی روحانیت خارج قمر یا همان خدای سرمدی _ که بیرون از ظرفیت اش بود و در مقابل به دست آوردن چیزی را مغفول گذاشت _ یعنی روحانیت تحت القمر _ که اتفاقآ رسالت اصلی فلسفه می بایست تبیین آن باشد . عاقبت ، داستان فلوطین درباره ی احد حاکم شد ، لذا روحانیت تحت القمر رخت بر بست و کسی هم از عدم آن پرسشی جدی طرح نکرد . از آنجا که فلسفه پایه ی علوم دینی است بحران تسری یافت . علم کلام مبتنی شد بر جدل و تقلیل یافت به ابزاری در دعواهای سیاسی .  کلام الله و سنت که به واقع گزارشی بودند از تعین تاریخی الله ، همچون احد فلوطین منجمد شدند بی توجه به اینکه انسانها می آیند و می روند و تاریخ در تکامل است از برای تکمیل ظهور الله . اگر خدا برای هویدا شدن اش محتاج ما نیست پس حکیم چه کاره است ؟ تاریخ حکمت از برای چیست ؟!

 

فلسفه و کلام که در حاشیه رفت ، اصول و فقه هم به ضعف افتادند . با آمدن مشروطه و ترجمه از دوره ی مدرن ، ضعف بیشتر شد . دیانت دیگر فتح قلوب نمی کرد چرا که دنباله ی ساحت قدس نبود برای همین به ایدئولوژیک شدن تن در داد برای ماندن در صحنه با توسل به قوه قهریه ی حکومت . اینکه یکی از دین قرائت مارکسیستی می کند ، دیگری قرائت فاشیستی و آن یکی لیبرالی و پوپری ، نشان از پویایی الهیات و قدرت انعطاف پذیری دین نیست بلکه حاکی از تهی شدن آن است و الا هر چیز را نمی شد داخل اش ریخت . انقلاب 57 از منظر تاریخ الهیات ، نقطه ی گسسته شدن آخرین رشته های بین ما و ساحت قدس است . خشونتهای دهه ی 60 و جنگ اهل مدینه با هم گواهی است بر آن . به هر حال اینها که می گویم دلسوزانه است و تمهیدی برای اقبالی دوباره به زمان ِ الله .

 

در پایان خوب است گزارشی مختصر بدهم از کتابهایی که آرزو دارم بنویسم و تا حدودی طرح شان ریخته شده ....

 

فلسفه ی مرلوپونتی : از نام اش پیداست که موضوع چیست . مرلوپونتی فلسفه اش از نظر من دارای اهمیت است چرا که کارش را با التفات به دستاوردهای هوسرل و هایدگر آغاز کرده . ضمن شرح فلسفه اش می خواهم دو نظریه ی اولویت زیست _ جهان در روند ادراک و همچنین نظریه ی تن _ آگاهی او را برجسته کنم . در میان آثار مرلوپونتی ، چهار اثر یعنی  پدیدارشناسی ادراک ، دیدنی و نا دیدنی ، چشم و جان ، و درسگفتارهای کلژ دو فرانس را خیلی دوست داشتم کسی ترجمه کند که به موازات کتاب من خوانده شود . شاید خودم این کار را کردم ... در آینده ای دور ...

 

دیداری از فلسفه ی غرب : در واقع تفسیر کلی ام است از سیر فلسفه ی غرب از دوره ی یونان باستان تا به امروز . من معتقدم در بین فلاسفه ی غرب تعدادی که به انگشتان دست هم نمی رسند نقطه های عطف تفکر و برسازندگان اصلی دوره های تمدن غرب هستند . این کتاب روی همین چند نفر تمرکز می کند و می پردازد به نقد و بررسی آنها .

 

تنزیه الفکر : در واقع اساسی ترین و پایه ای ترین کتاب در پروژه ی فکری من است . این کتاب در چهارچوب فلسفه است و علوم دینی ما و به عبارت بهتر میراث الهیاتی ما را از منظر میزان بازتاباندن قدسیت و روحانیت نقد و بررسی می کند . این کتاب مقدمه ای اساسی است برای الهیات ما در دوران آتی .

 

کلام اعلی : در زمینه ی علم کلام است . بخش اول آن در صدد تأسیس علم اصول کلام است و بخش دوم می پردازد به مباحث کلامی با اضافاتی به موضوعات طرح شده در کلام قدیم . می توان گفت که نگاهی دوباره به اصول دیانت است بعد از گذر از تفکر متافیزیکی .

 

تقشیرالایات : جستارهایی در زمینه ی علم اصول و تفسیر است . بیشتر بسط تأثیرات دو کتاب قبلی است بر علم اصول و تفسیر و تحولاتی که از این جهت پیدا خواهند کرد .

 

دولت ربانی : در زمینه ی اندیشه و فلسفه ی سیاسی است . شاید اولین و آخرین تلاش جدی باشد در ایران برای تبیین سیاستی در پرتو ساحت قدس و در عین حال مترقی و انسانی . می گویم اولین تلاش ، چرا که سابق بر من کسی چنین کاری نکرده . می گویم آخرین تلاش ، چرا که شاید خیلی دیر شود و لیبرال دموکراسی بر ما غلبه کند  البته نه به دلیل قوت و انسجام نظری اش بلکه به خاطر فقر معرفتی ما و عسرت بنیاد اندیشی .

 

 

اینها روح واحدی دارند و هر یک پیش نیاز دیگری است .... آمال است دیگر .... اگر عمری باقی بود ....

 

همانطور که ابتدا گفتم ، مدتی به اینترنت نمی آیم . البته سعی می کنم تقریبآ هر ده روز یکبار بیایم برای خواندن وبلاگ دو سه تا از دوستان و چک کردن ایمیل و یا اگر کامنتی بود .... امیدوارم پاینده باشید و در پناه حق .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:33  توسط   | 

 

 

 

مرلوپونتی : تاریخ نه صرفآ مادی است ، و نه صرفآ روحانی .

 

نیچه ، راوی نیهلیسم دوره ی مدرن است . او می گوید : نیهلیسم یعنی بی ارزش شدن ارزشها . اینکه چرا غرب به اینجا رسیده هم برمی گردد به افلاطون و مسیحیت و خدای ِ متافیزیکی آنها .

 

بعد از اعلام مرگ خدا از سوی نیچه _  توجه شود که نیچه قاتل خدا نیست بلکه صرفآ راوی مرگ ِ خدای قدیم است و خودش از همه سوگوار تر . برخی از مفسرین معتقدند نیچه ، لوتر ِ دوره ی مدرن است _  متألهان مسیحی تلاش کردند الهیات را از نو بازسازی کنند . ماحصل این تلاش ظهور ِ افکار نوین بود . مثلآ یک مکتب الهیاتی درست شد مشهور به الهیات مرگ خدا . از سوی معدودی از فلاسفه هم تلاشهایی صورت گرفت ، مثلآ فلسفه ی هایدگر از یک جهت انتظار برای ظهور خدای فرداست . هایدگر معتقد است تنها باز خدایی می تواند ما را نجات دهد . برای یک نمونه ی دم دستی ِ دیگر می توانید رجوع کنید به کتاب دریای ایمان نوشته ی دان کیوپیت و ترجمه ی حسن کامشاد . نویسنده که یک مسیحی ِ مابعد نیچه ای است الهیاتی را طرح می کند که مشهور است به الهیات ِ  نا _ واقع گرا ، جالب تر اینکه او معتقد است بحران ایمان و مرگ خدای قدیم ، مختص به مسیحیان نیست و به زودی امواج این بحران دوره ی اسلامی را هم فرا خواهد گرفت ( البته بدیهی است که این بحران ها و پرسش ها برای اهل تحقیق روی خواهد داد و الا عوام ِ مردم و حتی متکلمین ِ بی اطلاع از مباحث مدرن با توسل به همان اعتقادات رایج بی هیچ دغدغه ای عمر را به سر خواهند برد ... )

 

بحث را کمی ریشه ای تر کنیم .... به راستی چرا خدای قدیم در بحران افتاد ؟

 

 هراکلیتوس ماده را در حرکت دانست و فساد پذیر ، فیساغورس برای همین ماده را تحقیر کرد و به دنبال مطلق گشت ، افلاطون مطلق را برد به خارج از کیهان تا دنیای مادی _ انسانی ما آلوده اش نکند ، ارسطو خواست سهم ماده را ادا کند و از حقارت اش بکاهد ، نو افلاطونیان اما دوباره چشم به مثل افلاطون دوختند هر چند که ستیز او با دنیای مادی را کاستند ، فلوطین  مطلق یعنی احدش را آنقدر دور برد که برای اتصال اش به زمین نیاز افتاد به واسطه ها و اقنوم ها ، بعد مسیح را پسر خدا و اقنوم دوم  قرار دادند تا مثلآ الوهیت از بشر منقطع نشود .

 در الهیات مسیحی دو تاریخ  داریم : یکی تاریخ مادی یا بشری ، دیگری هم تاریخ ِ قدسی یا روحانی که از لحظه ی میلاد مسیح یعنی از لحظه ی ظهور خدا در تاریخ مادی آغاز می شود . می توان گفت در طی قرون وسطی ،  تفسیر ِ دین و تاریخ ، تفسیری روحانی بود ( تفسیر روحانی را در مقابل تفسیر مادی یا ماتریالیستی به کار می برم که بعدآ توضیح خواهم داد ) . در تفسیر روحانی از دین و تاریخ آن ، تمام سعی بر این است تا خصلت های مادی _ انسانی ِ مسیح و نهضت او انکار شود و منشأ آن را ببرند به خارج از عالم تحت القمر .

 

با دکارت ، زمینه ی تولد ایدئالیسم مدرن مهیا می شود و در اوج اش می رسد به کانت و هگل . بوئتیوس ( 480 _ 544 م ) معتقد بود هدف فیلسوف تبیین این است که عقل انسان تا چه حد می تواند راجع به خدا سخن بگوید . البته در قرون وسطی فلسفه رفت به علم کلام و این سخن بئتیوس بسطی داده نشد تا می رسیم به دوره ی مدرن که به یک معنا می توان گفت محور آن تعیین مرزهای عقل است . با کانت هم که برای مدتی فلسفه دیگر تقلیل پیدا می کند به معرفت شناسی . ( من باب اشاره بگویم معرفت شناسی یک سرگرمی ِ بی پایان است چرا که برای صحبت از مرز باید رسیده باشیم به آن سوی مرز ، لذا تعیین مرزهای عقل یا حدود فاهمه نیازمند امری فرا عقلی است که در فلسفه محال است )  . ماتریالیسم اما واکنشی بود در برابر ایدئالیسم که به خصوص با مارکس  قوت گرفت و به نوعی دیگر هر آنچه سخت و استوار می نمود را  دود کرد و به هوا فرستاد .... تأثیر ایدئالیسم بر الهیات این بود که خدا امری ذهنی شد .  اینکه فوئر باخ می گوید انسان خالق خداست و نه برعکس در واقع نتیجه ی منطقی نگاه ایدئالیستی _ ماتریالیستی است به خدا . اینجا بود که نیچه طرح شد .

 

ما در دوره ی اسلامی تاریخ قدسی و روحانی نداریم چرا که الله در تاریخ ِ بشری متجسد نمی شود اما از آنجا که با فارابی و بوعلی سینا ، تحت سیطره ی فلوطین قرار گرفته ایم ، الله رایج کنار احد ِ او نشسته و کلام اش منجمد شده . شاید به همین دلیل است که دان کیوپیت می گوید با نشر فلسفه ی مدرن  غرب ، بحران به دوره ی اسلامی هم خواهد رسید .

 

من معتقدم هنگام مواجهه با هستی ، دیانت و سنتهای دینی چه رویکرد روحانی _ قرون وسطایی داشته باشیم و چه ایدئالیستی و ماتریالیستی _ مدرن ، غایت اش پوچ انگاری است .

از پیامدهای نگاه مادی به تاریخ ، تقلیل  دین است به حکمتی که در زمان و مکانی خاص ، کارآمد بوده . آنچه اینجا مغفول می ماند خون و حس و شعور هزاران انسان است که در پرتو آن حکمت زیسته اند ، مهم اینکه ما امروزه هیچ پیوندی نمی توانیم با آنها برقرار کنیم چرا که زمان و مکان مان دیگر است و نیازمند حکمتی دیگریم ، و مهمتر اینکه امروزه نمی توانیم به هیچ حکمتی دل دهیم و زندگی مان را وقف آن کنیم  چرا که ساحت قدس دیگر برای مان بی معناست ، و این یعنی آغاز پوچ انگاری و بی عملی .

 

اما تفسیر روحانی از تاریخ  _ چنانکه در قرون وسطای مسیحی رایج بود _ دیانت و ارزشهای آن  را ورای زمان و دنیای مادی _ انسانی می نشاند و از این جهت می تواند جان باختگان نخستین و مومنان امروز را در امتی واحد گرد  آورد که همگی رهروان یک راه اند . مومن می تواند  از این سنت تاریخی کسب معنا کند ، در پرتو آن زندگی نماید و حتی برای تداوم اش شهید شود . مشکل اما از آنجا آغاز می شود که امروزه دیگر نمی توان سویه های بشری و مادی آنچه در ظاهر و برای امت مقدس و فرا زمینی می نماید را نادیده گرفت . اصرار بر ندیدن در این موقع  غایت اش رسیدن است به نوعی دیگر از پوچ انگاری .

 

بار دیگر به قضیه نگاه کنیم :

 

مشکل از آنجا بر خاسته بود که انسان و دنیایش را تحقیر کرده بودند و خدا را _ البته با نیت خیر ! _ از زمین تبعید نموده بودند . خدا با مسیح به زمین بازگشت اما افلاطون زدگان حواله اش دادند به آخر الزمان ، چرا که دنیای مادی ما جای روحانیت و قدسیت نمی بایست باشد . امثال دکارت و کانت خدا جو بودند اما پرسشی طرح کردند که نادرست بود : حدود فاهمه ؟ .... به نظر من پرسش اصیل چنین است : حدود ِ جستجوی خدا ؟

 

اینکه انسان در کجا می بایست به دنبال خدا بگردد مقدم است بر اینکه سوژه تا چه حد می تواند خدا را دریابد .

 

همانطور که ذکر شد بعد از نیچه تلاشهایی شد برای غلبه بر بحران . هوسرل در کتاب بحران علوم اروپایی در واقع قصد دارد بحران فلسفه ی مدرن را حل کند چرا که معتقد است علوم مدرن ریشه در فلسفه ی مدرن دارند پس حل بحران علوم در گرو تعیین تکلیف با فلسفه ی مدرن است . موریس مرلوپونتی فلسفه اش را از جایی شروع کرد که هوسرل کارش را تمام کرده بود . فلسفه ی مرلوپونتی از دید من برای ما یک نوع گشایش است . مرلوپونتی در مسئله ی اداراک به جای درگیر شدن در دعوای بین سوژه و ابژه ، می آید و اولویت را می دهد به زیست _ جهان . دیگر اینکه نشان می دهد آگاهی دارای خصلتی جسمانی است . در واقع می گوید  که می توان از خصلتهای آگاهی صحبت کرد و نه از حدود ِ آن .

 

اما تأثیر آموزه های او بر الهیات چه می تواند باشد ؟ آیا می توان با تفسیر خاصی از او از متافیزیک و نیهلیسم گذر کرد ؟ معرفت الله وقتی از زیست _ جهان شروع شود ماحصل چیست ؟ آیا می توان بعد از احد ِ خارج ِ کیهانی ِ فلوطین و ماتریالیسم بی روح مدرن ، یک نوع روحانیت تحت القمر را کشف الحجاب کرد و در پرتو آن ارزش مدار زندگی کرد و به تعالی رسید ؟ آیا از دید کلامی _ قرآنی جهت تاریخ و سرعت حرکت آن در گرو میزان هویدا شدن خدا در زیست _ جهان و بین الاذهان نمی تواند باشد ؟

 

ادامه دارد ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:31  توسط   | 

 

در دوره ی اسلامی اول بار ، کندی بود که به تقلید از ارسطو موجود اول یا علت اول را محرک ِ نا متحرک معرفی کرد . کندی می گفت : ادراک نمی تواند موجود اول باشد به دو دلیل : یکی اینکه ادراک مستلزم حرکت نفس است ، هر متحرکی هم فساد پذیر است در حالی که فساد نمی بایست در موجود اول راه داشته باشد . دلیل دوم : از آنجا که ادراک بر کلیات مختلف تعلق می گیرد ، کثیر است ولی موجود اول با کثرت بیگانه است .

دوره ی مدرن یا همان مدرنیته از آنجا آغاز گردید که ادراک شد موجود اول . فلسفه های مدرن بعد از دکارت علیرغم همه ی کثرتی که در صورت دارند ، در اینکه ادراک موجود اول است به وحدت می رسند . البته کشمکش بین سوژه و ابژه وجود داشته و دارد . غایت فلسفه ی دکارت ، اصالت سوژه است یا همان اصالت عاقل . برخی هم در مقام مخالفت ، اصالت را دادند به ابژه یعنی آنچه مورد تعقل واقع می شود یا همان معقول . هوسرل با طرح پدیدار شناسی سعی کرد بر این دوگانگی سوژه و ابژه غلبه کند .

من باب اشاره بگویم : احمد فردید هم می گفت ذات انسان فراتر از سوژه و ابژه است . یعنی به یکی از معضلات اساسی فلسفه ی مدرن پی برده بود و برای حل آن قصد فرا روی از دعوای سوژه و ابژه را داشت منتها کسی که از یک طرف در اپیستمه ی افلاطون ـ ابن عربی بماند و از طرف دیگر بخواهد با هایدگر در گذر از متافیزیک همراه شود بدیهی است که فلسفه اش راه به جایی نخواهد داشت ... بگذریم ....

هایدگر در ادامه ی هوسرل بود و فلسفه اش نقد موجود بود برای رسیدن به وجود . او تاریخ متافیزیک از یونان تا نیچه را شرح داد و نیچه را هم آخرین متافیزیسین اعلام کرد . اهمیت کار او در این است که رجعت طلب نیست ، یعنی اگر خدا شدن ِ سوژه  در دوره ی مدرن را نقد می کند قصد بازگشت به خدای مسیحیت یا خدای افلاطون و ارسطو را ندارد چرا که همه ی آنها را دوره هایی می داند در تاریخ متافیزیک که می بایست از آنها گذر کرد .

پس بعد از هایدگر ، دیگر پرسش نمی بایست این باشد که موجود اول آیا محرک ِ نامتحرک ارسطو است یا عقل خود بنیاد دکارت یا چیزی دیگر ، بلکه دغدغه ی فیلسوف و پرسش اصلی مسئله ی وجود است و نسبتی که انسان با آن برقرار می کند .

در دوره ی اسلامی بعد از کندی ، فارابی و بو علی سینا بودند که طرحی از خدا ساختند و پرداختند . دو رساله ی فی الخیر المحض و اثولوجیا مهمترین منابع فلسفه های نو افلاطونی و به خصوص فلسفه ی فلوطین در آن دوره بودند . در واقع بعد از فارابی و بو علی هر که در ایران گفت خدا ، تصورش همان احد فلوطین بود . احد ِ او آنقدر متعالی است که برای وصل کردن اش به دنیای مادی ـ انسانی ، نیاز می افتد به اقنوم ها ( دوره ی مسیحی ) و داستان سرایی پیرامون واسطه ها و سلسله مراتب عقول و فرشته ها ....

الله قرآن اما هم در آفاق بود و هم در انفس ، هم سر مدی بود و هم نزدیکتر از رگ گردن ، هم مستقل و قائم به خود بود و هم برای هویدا شدن اش محتاج ِ انسان ( این بحث را در آتی مفصلآ پی خواهم گرفت چرا که معتقدم بررسی سیر مفهوم الله در تاریخ و رسیدن به تبیین نوینی از آن پیش نیاز هر گونه نائل شدن به تبیین نوینی از کلام الله است . به عبارت دیگر باز سازی اصولی علوم دینی قدیم در گرو  آن است ... بگذریم ....)

مرحله ای از فلسفه ی مدرن به نوعی با هایدگر ختم می شود ، چرا که اغلب متأخرین دیگر به دنبال موجود اول نیستند و نیز در روند ادراک ، سوژه ی یا ابژه را اصالت نمی دهند . بنده معتقدم همانطور که بعد از دکارت نمی توان به ادراک و نقش آن در روند معرفت الله بی توجه بود ، همانطور هم بعد از نیچه و هایدگر نمی توان دوباره به متافیزیک باز گشت و جای انسان را با غیر انسان عوض کرد . پس دوران آتی ما از آنجا آغاز می شود که طرح نوینی از الله ریخته شود ، آن هم بی هیچگونه رجعت طلبی . اما چگونه ؟ کدام میراث ، کدام فلسفه ، کدام خدا دست ما را خواهد گرفت ؟ ....

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:21  توسط   |