پیش تر بگویم اینجا سعی ام بر این است تا مباحث ( حتی آنجا که به موضوعات رایج میان روشنفکران روز همچون سنت و تجدد می پردازم ) در سطح فلسفه طرح شود نه در سطح روشنفکری . یعنی ابتدا دل بسته ی فلان نوع حکومت یا فلان سیستم اقتصادی نشده ام تا بعد علم و شرع و فلسفه را تابع ِ آن تفسیر کنم بلکه شروع کارم از فلسفه بوده و یکسری دغدغه های انسانی . البته هر بحث فلسفی ِ جدی ، لاجرم پیامدهای اقتصادی و اجتماعی و .... به دنبال دارد اما همانطور که گفتم ، اصل و نقطه ی شروع برای من فلسفه است و منطق آن .
و اما اینک بپردازیم به یادداشت :
طرح ِ پرسش می کنم : مدرنیته در امتداد و تداوم قرون وسطی بوده یا در گسست از آن ؟ برخی می گویند مدرنیته وضعیت کاملآ جدیدی است لذا ظهورش در گسست از سنت ِ قدیم است ، چند پژوهش هم درصدد این بوده تا با نشان دادن رگه های قرون وسطایی فلسفه ی مدرن و اینکه مثلآ همین فلسفه ی دکارت چگونه از دل تحولات کلامی _ فلسفی ِ قرون وسطی به دنیا آمده ، تأکید کند بر تداوم . بنده در مورد سنتهای متصلب نظرم با گسست ِ تداومی است ، یعنی گسست در عین ِ تداوم . اینجا ضمن ِ اشاره به مورد ِ ایران ، توضیحاتی می دهم :
ساختمان ِ معرفتی ِ قدیم ِ ما چگونه است ؟ بنده توجه می دهم به نحوه ی چیدمان ِ معارف و نسبت میان ِ آنها : ابتدا فلسفه و منطق ، بعد علم کلام سوار بر آن ، بعد علم اصول ( در آتی در مورد ریشه های کلامی ِ علم اصول چیزهایی خواهم گفت ) ، بعد علم تفسیر و بعد هم فقه . بدیهی است هر نوع خروج ِ اساسی ، پایدار و برگشت ناپذیر از دوره ی قدیم می بایست با خروج از اپیستمه ی فلسفی _ کلامی ِ قدیم آغاز شود .
نکته ی مهمی که اینجا مطرح است مقصد ِ خروج است ، یعنی خروج از دوره ی قدیم برای ورود به کجا ؟
تجدد ـ یعنی خلق ِ مرحله ی جدید در تاریخ ـ با خلق ِ دانشهای جدید میسر است . دانشهای جدید هم در یک تاریخ و کشور خلق و استوار نمی شوند مگر اینکه در نسبت با معارف قدیم ایجاد شده باشند . لذا مثلآ خروج از اپیستمه ی فلسفی _ کلامی ِ قدیم ، زمانی عملآ رخ می دهد که با تذکر به فلسفه ی قدیم و تازه کردن ِ آن ، فلسفه و کلام ِ جدیدی خلق کرده باشیم . همین فلسفه ی جدید است که مقصد ِ خروج را نمایان می کند . این فلسفه علاوه بر التفات به عناصر مغفول مانده ی فلسفه ی قدیم همچون نگاه و تجربه و گوش ، می بایست با فراهم کردن مبنایی برای علوم دینی قدیم و بازسازی آنها در پرتو این ، به بحران ِ علوم دینی موجود نیز خاتمه دهد .
بر حسب عادت تا صحبت از فلسفه ی جدید می شود اذهان میل می کنند به سمت فلسفه ی مدرن ِ غربی . حال صرف نظر از اینکه اپیستمه ی فلسفی دوره ی مدرن هم مشکلات خاص خودش را دارد ، به ده ها دلیل ِ تاریخی و معرفت شناختی دیگر هم امکان ِ پناه بردن به آن برای ما ناممکن است ( باز در آتی در این زمینه مطالبی خواهم گفت ) . خلاصه اینکه برای برون رفت از بحران ِ موجود باید اندیشید به ورای دوره های قدیم و مدرن .
