احمد فردید ، اندیشمند قابل توجهی است . اینجا نمی خواهم یک مقاله ی جامع بنویسم درباره ی او ، فقط اشاره هایی می کنم در حد یک یادداشت وبلاگی .
فردید با انقلاب 57 تمام شد چرا که مبانی طرح اش را فراموش کرد . محمد منصور هاشمی در کتاب هویت اندیشان به درستی می گوید که فردید و به تبع او شاگردان اش در آشوب انقلاب فراموش کردند که پیش تر شرق را در خفا می دیدند و بازگشت به گذشته را محال . پس به فردید غافل نمی پردازم .
دیگر اینکه کار من فلسفه است و با فلسفه به سراغ مسائل می روم . سیاسی کاری فردید و تقلیل اش به ایدئولوگی فرقه ای در فردای انقلاب باید توسط روانشناسان و جامعه شناسان و تاریخ نگاران مورد بررسی قرار گیرد نه من .
آن قسمتی از دغدغه های فردید که با اهمیت است به سالها پیش از انقلاب برمیگردد و زمانی که او در دانشگاه یا جلسات فردیدیه فلسفه می گفت . باقر پرهام در کتاب یکتانگری و با هم نگری گزارشی از آن روزگار را داده ....
دو عامل را در طرح فردید علت اصلی درغلتیدن اش به ارتجاع می دانم : یکی آدرس غلطی که کربن و به خصوص بوکهارت به او دادند درباره ی گنجینه ی عرفانی شرق ، و دیگری دست نخورده باقی ماندن اصول فهم دیانت در زمانه ی او .
فردید هایدگر را تا آنجا می خواست که نقد تاریخ فلسفه ی غرب و صنعت مدرن را می کرد ولی به موضع هایدگر نسبت به فلسفه و عرفان التفاتی نداشت . هایدگر کارش در چهارچوب فلسفه است و عرفان و شریعت را بها نمی دهد آنجا هم که مثلآ از فلسفه می گذرد و صبغه ی عرفانی پیدا می کند ، کارش به نوعی رادیکالیزه کردن عرفان است نه رجعت به موهوماتی از قبیل علم حضوری و کشف المحجوب و سایر قرتی بازی های رایج در عرفان قدیم .
با هگل ، آگاهی مدرن دیگر تثبیت می شود . یعنی همه عناصر سنت و به خصوص عرفان و شریعت قدیم تحت سیطره ی همین آگاهی قرار می گیرند و رنگ می بازند . از هگل تا نیچه و اعلام مرگ خدای قدیم از سوی او یک قدم بیشتر فاصله نیست . یعنی فلسفه ی هایدگر چنین بسترهایی دارد ، پس اگر هایدگر مثلآ می گوید می خواهم بگذرم از فلسفه و آگاهی برای رسیدن به دل _ آگاهی ( به قول فردید خودمان ) ، این حرکت اش تعالی جویانه است نه رجعت طلبانه . یعنی از آگاهی مدرن می رود به دل _ آگاهی ( حال صرف نظر از امکان اش و چگونگی اش ) نه اینکه مثل فردید فلسفه و آگاهی را رد کند و سقوط نماید به عرفان قدیم .
در مورد شرع هم همینطور است . علم کلام مبنای فهم دیانت است _ البته خود کلام مبتنی بر فلسفه است _ اینکه خدا چیست ؟ کلام الله و وحی یعنی چه ؟ نبی یعنی چه و امثالهم همه در علم کلام باید تعیین تکلیف شوند . فردید _ علی شریعتی هم _ زمانی اسماء قدیم مثل الله ، وحی ، نبی ، زمان و آخر الزمان و ... را به صحنه آوردند که هنوز تنزیه و تقشیری صورت نگرفته بود پس لاجرم این کلمات _ در حوزه ی عمومی و بین الاذهان _ در معانی قدیم شان فهم می شدند ، معانی ای که فلوطین و فارابی و خواجه نصیر ساخته و پرداخته بودند .
دیگر اینکه اگر فلسفه ی غرب به طور عمیق و با توجه به زمینه و زمانه ی فلاسفه منتقل نشود راه باز خواهد شد برای ایدئولوژیک شدن آن . یک فلسفه زمانی تبدیل به ایدئولوژی می شود که به صورت جسته و گریخته ، سطحی ، من عندی و گزینشی طرح شود . چنان که الان حواریون دست راستی فردید به منتها درجه اش مشغول اند ، هنوز دکارت و هیوم و کانت و هگل را درک نکرده اند که آویزان می شوند به جملات هضم نشده ای از نیچه و هایدگر تا بلکه پناهگاهی درست کنند برای سنتها و عادتهای شان ، شاید هم ایدئولوژیی برای باند سیاسی شان ....
فردید فیلسوف در ابتدای کارش که مقاله می نوشت جهد می کرد با عرفان نظری راهی پیدا کند به خصوص برای گذر از دوره ی مدرن . طریق موهومی هم معرفی کرد به نام علم حضوری اشراقی جزئی ! بعدها هم که غرب شناسی اش کمی عمیق تر شد تا حدودی دریافت که زندگی آدمی ، دیگر در فلسفه و با فلسفه شده . برای همین می گفت : غرب زدگی حوالت ماست و دیگر نمی توان به گذشته بازگشت . با انقلاب هم که دیگر تفلسف تعطیل شد و فیلسوف ما رجعت کرد به دانسته های عرفانی اش تا نزاع روز را تفسیر عرفانی کند .
در پایان یکی دو نکته را می گویم : ببینید من مثل بعضی نمی گویم اینک در وضعیتی هستیم که باید هگلی شویم .... بنیاد اندیشی توحیدی مد نظرم به معنای یگانگی فکر است با ساحت قدس . این فکر ، فکر فقاهتی یا عرفانی نیست بلکه فکر فلسفی است . دغدغه ی من این است که چگونه می توان از دل فلسفه راهی باز کرد به ساحت قدس ، البته فلسفه ی غیر متافیزیکی . یعنی طرح ام در ورای فلسفه ی هگلی و دوره ی مدرن است نه در ماقبل آن .
