تبليغاتX
تنزیه الفکر

تنزیه الفکر

اخیرآ خود را مورد باز اندیشی قرار دادم، از برای رسیدن هر چه بیشتر به انسجام نظری و عملی ... این روشی است که هر روح آزاده ای که  بخواهد حکمت اش را زندگی کند می بایست هر از چندگاهی به آن دست زند ... و چه جانکاه بود ... به هر حال ... بخش اعظمی از مطالب این وبلاگ بی اعتبار است اینک ... همچنان در راه ام و امیدوار...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:58  توسط   | 

به عنوان کسی که مدتی کتابهای فلسفی را ورق زدم می خواهم نظری دهم در مورد فلسفه. البته توضیح مطلب نیاز به نوشتن حداقل یک مقاله ی مفصل دارد. ولی به هر حال چند خطی می نویسم در حد یادداشتی وبلاگی ...

 

فلسفه راه رسیدن به حقیقت نیست؛ ثبت و بیان حقیقت دوران است در قالب قواعد و اصول و اصطلاحات فلسفی _ منطقی.

ورود به گفتمان فلسفی و پایداری در وفاداری به چهارچوب آن، یگانه ضامن حفظ استقلال نظری و عملی آدمی است. اگر فلسفه نباشد در زندگی، لاجرم _ دانسته یا ندانسته _ چهارچوب های دیگری فکر و عمل و اخلاق و زندگی ما را شکل خواهند داد، همچون اسطوره، عرف محلی و مذهب رایج و امثالهم. لذا اگر هزار بار دیگر به دنیا آیم باز هم زیستن در بستر فلسفه را بر خواهم گزید، چرا که عرصه ای است برای تحقق و تبلور آزادی در بالاترین حد.

فیلسوف می بایست در پی کشف و تببین قواعد هدایت ذهن باشد، البته این قواعد اموری ازلی و ابدی نیستند بل قواعدی اند که پایبندی و عمل به آنها در هر دوره ضامن حفظ تعالی، و یگانگی حس و عقل و عمل آدمی است.

مثلآ اصل امتناع تناقض که ارسطو طرح میکند، نماد و نشان مرز کشی نظری و عملی با گفتمان اسطوره ای است، گفتمانی که اساس اش بر گفتارهای متناقض است. ذهن هدایت شده توسط اصل امتناع تناقض، در عمل نه برای معبد قربانی می کند، نه سجده ای بر پای کاهنان اسطوره پرداز. قواعد هدایت ذهن دکارت نیز، بیانگر حقیقت دوران خود، و راهنمای عمل در آن دوره است.

اساس فلسفه بر استدلال است، یعنی گفتار فلسفی با اتکاء بر استدلال است که در مقابل مذهب و عرف و عرفان و اسطوره و امثالهم خود را متمایز می کند، اما استدلال صرف رعایت آموزه های منطق برای مثلآ صحت صورت و ماده ی قیاس نیست نیست. یعنی نمی بایست توجه ما صرفآ معطوف به صورت و ماده ی قیاس باشد و دلخوش باشیم که با کاربست منطق از خطا در فکر مصون هستیم؛ لذا منطق و استدلال برای ما علاوه بر اهمیت صورت و ماده ی قیاس، حیث ثالثی هم دارد و آن بستر استدلال و قیاس است. اما بستر استدلال به راستی چیست، و حقیقت قضیه و حکم چگونه از دل آن بر می خیزد؟

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 18:10  توسط   | 

 

یادداشت برادر ارجمند مهدی صدفی را می خواندم که بی ارتباط با بحث حکمت متعالیه و علوم انسانی مغرب زمین نیست. اصلآ می توانم بگوییم پرسشی اینجا مطرح است که دغدغه ای همگانی است: از خردسال تا کهن سال، از عامی تا درس و خط خوانده، همه می پرسند از خدا، از اینکه انسان و جهان چه نسبتی با خدا دارند ...

در فلسفه ی قدیم ما بحثی طرح شده در باب فاعلیت خدا. ابن سینا، سهروردی، ابن عربی و ملاصدرا در این زمینه سخن ها گفته اند: آنها بر شمرده اند اقسام فاعل را و برای هر قسم، تعریف و مثال آورده اند ... ابن سینا خدا را فاعل بالعنایه می داند، سهروردی فاعل بالرضا، ابن عربی فاعل بالتجلی، ملاصدرا در برخی آثارش فاعلیت خداوند را بالعنایه و در برخی دیگر بالتجلی می داند مثلآ در مفاتیح الغیب ... خدا به ذات خود آگاه است و از آنجا که زیباترین زیباست، مبتهج به ذات خود می شود و نیز مبتهج به آثار ذات خود ( یعنی انسان، جهان و در یک کلام: مخلوقات)، این علم و عشق و اراده ی خداوند سبب خلقت است ... پس ما آثار ذات او هستیم ما سایه ی او هستیم، او خورشیدی است که انسان و کوه و دریا شعاع او هستند، فاعلیت او نسبت به اشیاء فاعلیت بالتجلی است. اینجا دیگر بحث علت و معلول نیست، سخن از جلوه و تجلی است ... نظریه ی ابن سینا به گونه ای دیگر است ...

هدف بنده فعلآ جانبداری از یک نظریه نیست، یا اینکه اقسام فاعل چه هستند و فاعلیت خدا به راستی از چه قسم است؟ ... اصلآ اگر کانتی نگاه کنیم این مباحث مابعدالطبیعی ناممکن است و صرف لفاظی بیش نیست.

تبیین رابطه ی انسان و خدا امری اساسی است و تأثیر مستقیم دارد روی زندگی ما، علوم ما، خوردن و خوابیدن و مرگ ما ... و بابی که این نحوه ی رابطه در آن تعیین تکلیف می شود همین بحث فاعلیت خداوند است.  برگزیدن شیوه ی کانتی و سکوت در این زمینه، نشانه ی تواضع یا رشد فکری بشر نیست بل نشان از آن دارد که پیش تر دل سپرده ایم به وضعیت مدرن، به علم مدرن. اما زبان مدرنیته زبان حال و احوال حقیقت طلبان نیست. آنچه اینجا همچون راهی دیگری و شق ثانی ظاهر می شود از نو بنا کردن مابعدالطبیعه است منتها با تغییر روش، یعنی کشف حجاب از ساحت قدس منتها با روشی دیگر. هایدگر را اینگونه می توان فهمید، صرف نظر از رهیافت اش ... اما آیا وسوسه ی مابعدالطبیعه به مثابه دام _ چاله ای بر سر راه ما نیست؟ همانطور که وسوسه ی فرار از این دام _ چاله افتادن به چاهی عمیق تر است چه ماحصلی ندارد جز ایستادن، درجا زدن و راهی نشدن.

 

پس چه باید کرد؟ نقد نظر قدما در باب فاعلیت خداوند و علم کردن قسمی دیگر از فاعلیت؟ سکوت در این باب؟ بحث در باب فاعلیت خداوند با روشی جدید؟ یا در پیش گرفتن راهی دیگر: یعنی گزینه ی چهارم؟ اما آن چیست ...

مهم نقطه ی شروع کار است. ایمانوئل کانت و هانری کربن عجیب به هم شبیه اند: کانت دغدغه ی عصر روشنگری را دارد و مابعدالطبیعه را با توجه به پیامدهای علمی و سیاسی و اجتماعی تنظیم می کند و هانری کربن نیز علوم سکولار را منتهی به توتالیتاریسم می داند و به دنبال قرار دادن عقل در بستری معنوی است. پس هر دو کارکرد گرا هستند و سیستم تفکر خود را با توجه به پیامدهای سیاسی و اجتماعی اش قالب بندی می کنند. اما پرسش می کنم: حقیقت یا کارکرد؟ و آیا حقیقت قابل تقلیل به کارکرد است؟

نقطه ی شروع حقیقت است یا کارکرد؟ پرسش از فاعلیت خداوند، آن هنگام که به دور از غوغا و کثافت و دغل شهر به مرغان دریایی خرده نان می دادم برای من طرح شد یا آنگاه که در جهنم جاویدی به نام تهران در اتوبوس فشرده می شدم؟

شما هم فکر کنید به نحوه ی فاعلیت خداوند ... خدا همه ی ما را نجات دهد انشاءالله ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 21:57  توسط   | 

استاد فلسفه ی ما می گفت: عرفا نمک خورده اند و نمکدان شکسته اند، اگر هم دل مرحله ی بعد از عقل باشد نمی بایست گفت که عقل و دل مقابل هم اند بل می بایست دیالکتیکی نگاه کرد یعنی گفت دل، عقل را در درون خودش دارد ...

این حرف پیامدهایی خواهد داشت ... بگذریم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 23:16  توسط   |